یکی بود ، یکی نبود
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .
اوضاع خیلی مناسبی بود، هر روز قیمت سکه و دلار بالا میرفت و من به دنبال اینکه هر چه زودتر نقدینگیم را تبدیل به دلار و سکه بهار آزادی بکنم تا در این وانفسای بازار، سود کلانی هم من ببرم. آخه تا کی بشینم تا این و اون از این سودها ببرند و پولدار بشوند و من فقط تماشاچی باشم، آخه تا کی باید با یک حقوق کارمندی و یک زندگی بخور و نمیر روزگار را سپری کنم.
هر چه که داشتم و نداشتم را به پول نقد تبدیل کردم، از خونه و وسیله زیر پا گرفته تا فرشی که شبها بر آن میخوابیدیم. پیش خودم گفتم مرگ یکبار شیون هم یکبار، یا پولدار میشم و یا با مخ زمین می خورم و حالا حالاها نمیتونم بلند بشوم. به بازار رفتم و مقدار زیادی سکه طلا و دلار خریدم، شب هم رفتم جلوی بانک کارگشایی و توی صفی که مردم تشکیل داده بودند خوابیدم تا بتونم واسه فردا از بانک سکه بگیرم و از این طریق هم سودی ببرم. خلاصه وقتی تمام پول را تبدیل به طلا کردم منتظر نشستم و به قیمت طلا در بازار توجه کردم، خوشحال و سرحال از اینکه هر روز قیمت این طلا بالاتر می رفت و منم سرمست از این پیروزی که با دانش و درایت و شجاعت خودم بدست آورده بودم روزم را شب می کردم.
تا اینکه یک روز که در محل کارم بودم سر و کله پسرعموم پیدا شد که از روی دلتنگی به من پناه آورده بود. از درمان عمو گفت که مدتها از زمان مریضیش می گذشت و دکترهای ایران گفته بودند باید برای معالجه به اروپا اعزام بشه، از این گفت که وقتی خواستیم بریم دلار دولتی بگیریم خیلی کم بهمون دادند و وقتی رفتیم بصورت آزاد تهیه کنیم دیدیم آنقدر در این چند وقت در بازارش دلال بازی کردند که با این پولی که ما داریم خیلی کمتر از اون چیزی که لازم داریم می تونیم دلار تهیه کنیم، از این گفت که خدا پدر هر چی دلال را بسوزونه که همه چیز را آماده می خواهند و بیشتر شبیه موج سوار هستند تا کسانی که بخواهند رزق و روزی به کسی برسونند و یا از کار و تجارت به چیزی برسند و چند نفر دیگر را هم نون برسونند. و در آخر گفت: اخه خودخواهی تا کی؟ همش به فکر خودمون بودن تا کی؟ حرص زدن تا کی؟ به هر قیمتی کسب ثروت کردن تا به کی؟ و همانطور که اشک می ریخت سرش را روی شونه های من گذاشت و خواست برایش دعا کنم.
غمگین از اتفاق امروز سوار اتوبوس شدم که دیدم کنارم پسر جوانی نشست، از حالتش معلوم بود در عوالم خودش غرقه، پس از مدتی ناگهان صداش در آمد که عجب روزگاری شده، و شروع به تعریف کردن کرد که: چند ماه پیش خونه ای خریدم که چون پولم به اندازه کافی نبود مجبور شدم از یکی از دوستانم پول قرض بگیرم، اما چون پول نقد نداشت قرار شد به من طلا بدهد و من هم بعد از 4 ماه به همان مقدار دوباره به او همان اندازه طلا برگردانم، من که از قیمت صعودی طلا با یک مقدار معین در سال خبر داشتم گفتم اشکال نداره، و طلاها را از او گرفتم به این امید که حالا در مدت 4 ماه مقدار کمی رشد خواهد کرد اما در ازای آن می توانم خانه دار بشوم. اما حالا زمان پرداخت قرض است و قیمت طلا به فلک رسیده، از طرفی چون مردم میخواهند همه در بازار سکه و ارز سرمایه گذاری کنند خونه قیمتش کم شده است، امروز مجبور شدم خونه را با قیمت کمتر دوباره بفروشم و قرضم را که تقریبا دوبرابر شده است را بپردازم، حالا باید دنبال خونه ای باشم که مطمئن نیستم حتی پول رهن آنرا دارم یا نه.
وقتی از اتوبوس پیاده شدم پیش خودم گفتم امروز عجب روز گندی شده، این همه آدم هستند که توی این بازار سرمایه گذاری کردند و ککشون هم نمیگزه اونوقت یکبار من همچین کاری کردم از زمین و زمان برای من داره اتفاقاتی میفته که مربوط به سرمایه گذاری من میشه. پیش خودم گفتم میخواست حواسش را جمع کنه تا اینجوری پول قرض نگیره، چرا من باید چوب نادانی یکی دیگه را بخورم.
رفتم از سوپرمارکت محلمون جنس بگیرم، دیدم یک مرد میانسالی داره با صاحب مغازه صحبت میکنه که زنم را سال پیش بخاطر مشکلاتی که داشت طلاق دادم و قرار شد هر ماه بک سکه از مهرش را بپردازم، بعدشم به سال نکشید زنم با همون مردی که رو هم ریخته بود زندگیشون را شروع کردند و بچه ها را جلوی درب منزل به من تحویل داد و گفت: همسرم قبول نمیکنه که بچه ها با من زندگی کنند پس خودت از آنها نگهداری کن و با من کاری نداشته باش، منم که یک کارگر ساده هستم که درآمد آنچنانی ندارم، حالا چون سکه گرون شده و من دیگه از پس اجاره خونه و سکه ی همسر سابقم بر نمیام همسر سابقم حکم جلب مرا گرفته تا منو زندان بندازه، موندم این بچه های صغیر را چکار کنم.
بدون اینکه خریدی کنم از مغازه بیرون اومدم و دوباره این روز گند را لعنت کردم، اما باز چیزی درون من گفت: می خواست در انتخاب همسر دقت کنه ، چرا من باید چوب نادانی یکی دیگه را بخورم.
به خونه رسیدم که هنوز عرقم خشک نشده بود همسرم گفت عروسی پسر عمویش به هم خورده چونکه سرویس طلایی که قول داده بود برای همسرش در روز عروسی بخره را نتونسته پولش را جور کنه و دختر هم گفته کسی که از شروع زندگیش نتونه به حرفش عمل کنه به درد زندگی نمی خوره، این یکی را پیش خودم گفتم: در هر کدوم خودم مقصر را بدونم توی این یکی نمیدونم چون برای این آدم خیر بود، کسی که بخاطر اینجور چیزها حاضر باشه ترکت کنه بهتره همین الان ترکت کنه،
(۱)
اما خیلی از جوونای دیگه که همسرشون چشمداشتی به این قضیه نداره اما پسر به زور حتی حلقه طلا میخره و کلی خجالت می کشه چی؟ اون جوونی که از این قیمت طلا می ترسه و حتی دیگه به ازدواج فکر هم نمی کنه چی؟ اون دختری که حالا پسری نیست به خواستگاریش بیاد اگه بخاطر امیال طبیعیش به گناه بیفته چی؟ اون پسری که حالا نمیتونه از راه شرعی مشکلش را حل کنه میره در کمین زن و بچه های امثال من میشینه تا اغفالشون کنه چی؟ و خیلی سئوالهای دیگه که مثل قطار پشت سر هم ردیف شده بود تا منو عذاب بده، خیلی دوست داشتم باز هم بگم: چرا من باید چوب نادانی یکی دیگه را بخورم؟ اما دیگه نمی تونستم، من هم یکی از همین مردم هستم، منم خود همین مردم هستم، از کودکی خانواده ، مذهب و فرهنگم به من یاد داده که بنی آدم اعضای یکدیگرند. چرا باید من به گونه ای ثروت بدست بیاورم که مجبور بشم بخاطرش پایم را بر سر همنوع خودم بگذارم. پس کی باید از شعار خارج بشیم و پیش خودمون سربلند بشویم؟ از کجا باید اینکار را شروع کنیم؟ یاد این جمله افتادم که از ماست که بر ماست. پیش خودم گفتم باید از خودم شروع کنم بدون اینکه انتظار این را داشته باشم باید کسی قبل از من اینکار را انجام بدهد تا من نیز شهامت آنرا بدست بیارم. بگذار برای یکبار هم شده است من سرآغاز یک خوبی باشم.
پس برای فردا تصمیم گرفتم ... (جای نقطه ها را هر کسی بر اساس آنچه هست پر کند.)
*********
می توانید به جای انتهای داستان، از آنجایی که عدد (۱) گذاشته شده است این قسمت را تا انتها انتخاب کنید.
بعد از یکماه که قیمت طلا حسابی بالا رفت، هر آنچه خریده بودم را فروختم و برای خودم سود فراوانی به جیب زدم. خوشحال از مزه این پول، از شغل کارمندی استعفا دادم و مشغول دلالی در همه امور شدم، هر جا که احساس می کردم سودی هست وارد میشدم، میخریدم و بعد از مدتی که قیمتش بالا می رفت می فروختم، کلی وضع زندگیم عوض شده بود، همسرم خیلی بیشتر به خودش می رسید و لباسهای گران قیمت می پوشید، و انگار همه دنیا به من لبخند می زد.
تا اینکه یک روز که زودتر از موعد مقرر به خانه بر گشته بودم، همین که وارد خانه شدم صدایی از داخل اتاق خواب شنیدم، اول فکر کردم همسرم خونه نیست و دزد رفته سراغ گاوصندوقم، آخه از اون موقع که پولدار شده بودم همیشه نگران پولهایم بودم که نکنه بر باد بره، برای همین به سرعت به سمت اتاق خواب رفتم، همین که در اتاق را باز کردم دیدم همسرم در آغوش پسر جوانی مشغول معاشقه است و انقدر غرق در اینکار هستند که اصلا متوجه حضور من نشدند، انقدر خشمگین شدم که به سرعت به آشپزخانه رفتم و چاقویی آوردم در همون تختخواب و در همون حالت چندین ضربه به هر دو زدم و وقتی خون همه اتاق را فراگرفت تازه متوجه شدم چه کاری انجام دادم.
در دادگاه مادر پسر تعریف می کرد: زمانی قرار بود پسرم با دختر مورد علاقش ازدواج کنه، اما چون پول به اندازه کافی برای خرید سرویس طلایی که به همسرش قول داده بود نداشت، همسرش از او جدا شد و ... و حالا با دختر عمویش...
یکی بود ، یکی نبود
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .
امروز ظهر شیطان را دیدم !
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت…
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم:…
به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.
یکی بود ، یکی نبود
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .
جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستانشناس به همراه بهترین جراحان و کالبد شکافان فرانسه، آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند.
رئیس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه به نام پروفسور موریس بوکای بود، او بر خلاف سایرین که قصد ترمیم جسد را داشتند، در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود.
تحقیقات پروفسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب نتایج نهایی ظاهر شد بقایای نمکی که پس از ساعت ها تحقیق بر جسد فرعون کشف شد دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد، آن را مومیایی کرده اند. اما مسئله غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده بود این مسئله بود که چگونه این جسد سالمتر از سایر اجساد، باقی مانده در حالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است .
حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد وقتی دید نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون است و از خود سئوال می کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال ۱۸۹۸ میلادی و تقریبا در حدود ۲۰۰ سال قبل کشف شده است، در حالی که قرآن مسلمانان قبل از ۱۴۰۰ سال پیدا شده است؟!
لذا بعد از اتمام کار به کشورهای اسلامی سفر کرد و به تحقیق پرداخت تا بالاخرة آیه ۹۲ سوره یونس را برایش خواندند. به این صورت بود که به دین مبین اسلام مشرف شد.
یکی بود ، یکی نبود
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .
خداوند متعال به داود (ع) فرمود که در روی زمین خانه ای برای من بساز. داود پیش از آنکه برای خدا خانه ای بسازد برای خود خانه ای ساخت. خداوند فرمود: ای داود، آیا خانه ی خود را پیش از خانه من ساختی؟! داود گفت: آری چنین است. چه در قضاء حکمی که راندی گفتی ملکی نصیب من شود. سپس داود ساختن آن خانه آغاز کرد. وقتی که دیوارها تمام شد دو سوم آن خانه فروریخت. پس داود به خدا شکایت برد. خدا وحی کرد که تو را نسزد که خانه ای برای من بسازی. داود عرض کرد: پروردگارا بهر چه نسازم؟ فرمود: از آنرو که خونها ریخته ای. داود گفت: پروردگارا مگر آن خونها را در راه عشق تو نریخته امُ فرمود: آری، اما آنان بندگان من بودند و من با آنان به مهربانی و شفقت رفتار می کردم. این سخن بر داود گران آمد و غمین شد. خدا به او وحی کرد غم مدار که مقدر سازم که آن خانه به دست فرزندت سلیمان به سامان آید. آنگاه که داود رحلت کرد سلیمان بنای آن خانه آغاز نمود. از عجایب آن بنا این بود که در هنگام ساختش نه صدای چکش شنیده می شد و نه صدای تبر و نه هیچ ابزارو آلت آهنین.
************************************************
معبد بیت المقدس و یا مسجد الاقصی در ابتدا به روزگار صابئیان پرستشگاه ستاره زهره بود و پیروان این آیین هدایایی برابر صخره ی مقدس این معبد می نهادند. وقتی این معبد به تصرف بنی اسرائیل درآمد آن صخره را قبله گاه خود کردند.
چندی بعد به امر الهی، موسی (ع) مامور شد که سرزمین بیت المقدس را فتح کند، از اینرو قوم بنی اسرائیل را بدان مقصد حرکت داد و چون به بیابان تیه ( به فتحه ت و ساکن ی) رسیدند در آنجا اقامت کردند و موسی (ع) طبق دستور وحی، قبه ای از چوب اقاقیا ساخت و آنرا در میان خیمه گاه خود نصب کرد و همگان بدان سو نماز می خواندند و چون در روزگاران بعدی، حکومت و نبوت به حضرت داود (ع) رسید آن قبه را به بیت المقدس منتقل کرد و آنرا بر صخره ای بنهاد. داود (ع) تصمیم گرفت معبدی روی آن صخره برپا دارد ولی توفیق نیافت اما فرزند و جانشین او یعنی حضرت سلیمان(ع) آن معبد را بنا کرد و این در حالی بود که پانصد سال از وفات موسی(ع) می گذشت،
تا اینکه چند قرن بعد بخت النصر، پادشاه بابل آمد و آنجا را ویران ساخت و بنی اسرائیل را آواره کرد، چون بنی اسرائیل با حمایت شاه ایران، کوروش به موطنشان بازگشتند به تجدید بنای آن همت گماشتند. بعدها در جنگهای سه گانه ایران و روم و یونان این معبد دست به دست می گشت و چون دوباره بنی اسرائیل نیرومند شدند در عهد حکومت هیرودیس آن بنا دیگربار ساخته شد، اما مجددا در سال 70 میلادی به دست تیتوس رومی ویران شد و او دستور داد که بر ویرانه آن معبد، مزرعه ای برپا دارند. هلن مسیحی ( مادر قسطنطین) بقایای آن معبد را ویران کرد و در انبوهی از زباله و کثافت مدفون ساخت. و بالاخره عمر (خلیفه دوم) وقتی بیت المقدس را فتح کرد از آن معبد پرسید و چون مردم جای آنرا نشان دادند در آنجا مسجدی برپا کرد.
مسجدی که فعلا به مسجد الاقصی معروف است کنیسه ای است که ژوستین در سال 550 میلادی به نام حضرت مریم (ع) ساخت.
*******************************************
مسجدالاقصی از مکانهایی است که می توان گفت تقریبا تمام ادیان بزرگ نسبت به آن مدعی هستند و به نحوی آنرا با تاریخچه، عزت و احترام خود مربوط می دانند و همه در تلاش، جهت به اسم خود کردن این مکان مقدس را دارند اما غافل از این موضوع هستند که شاید این مکان مقدس بعد از این همه سال محلی برای آزمایش و امتحان پیروان ادیان و مذاهب باشد تا مردمی که هر کدام خود را عزیزترین مردمان و دین خود را بهترین دین می دانند به راحتی در عمل، مورد آزمایش الهی قرار بگیرند و عیار خود را ( نه دین خود، که البته در عالم وحدت فقط یک دین وجود دارد) در خصوص انجام فرامین الهی مورد سنجش قرار دهند تا واقعا متوجه بشوند وقتی پای عمل وسط بیاید چقدر قابل اطمینان هستند.
کثرت و نزاع در روحهایی وجود دارد که در مرتبه حیوانی درجا زده اند. از آنجا که روح حیوانی از عناصر مختلف شکل گرفته است، کسانی که در قید و بند هوای نفس و حیوانیت هستند نمی توانند به وحدت راه یابند بلکه همواره در نزاع و کشمکش هستند، زیرا انانیت و خودبینی که لازمه حیوانیت است در آنان به نحو بارزی ظهور دارد.
اما روح اهل ایمان و عرفان، دارای کثرت و تعدد نیست بلکه میان آنها وحدت برقرار است، از اینرو آنان که حقیقتا به جوهر ایمان رسیده اند هر چند که از حیث ظاهری متعددند اما از حیث باطنی متحدند.
جان حیوانی ندارد اتحاد تو مجو این اتحاد از روح باد
جان گرگان و سگان هر یک جداست متحد جانهای شیران خداست
همچو آن یک نور خورشید سما صد بود نسبت به صحن خانه ها
لیک یک باشد همه انوارشان چونکه برگیری تو دیوار از میان
چون نماند خانه ها را قاعده مومنان مانند، نفس واحده
زآن همه جنگند این اصحاب ما جنگ کس نشنید اندر انبیا
یکی بود ، یکی نبود
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .
جوانی عاشق زنی شد و شور عشق، خواب و خور از او در ربود. اما هر گاه که این عاشق، نامه ای به معشوق خود می نوشت و ضمن آن اظهار عشق و علاقه می کرد، نامه رسان و یا خدمتکار آن زن از روی حسادت در مفاد نامه دست می برد و کلمات آنرا تغییر می داد و نمی گذاشت که عریضه عاشق بطور کامل به معشوق رسد.
هفت هشت سال بدین منوال گذشت تا اینکه شبی داروغه شهر در کوچه ای خلوت و تاریک جوان عاشق را می بیند و به خیال آنکه دزد و یا مجرمی است، فرمان ایست می دهد، اما جوان که داروغه شهر خودش را می شناسد ومی داند این داروغه بدون هیچ دلیلی مردم را به زندان می اندازد و همه مردم از او نفرت دارند از دست داروغه می گریزد و داروغه نیز به تعقیب او می پردازد. جوان سراسیمه به باغی پناه می برد غافل از آنکه معشوق او نیز در همانجا حضور دارد و فانوس بدست در کنار جوی آب، مشغول جستن انگشتری گم شده خود است. وقتی جوان، معشوق خود را بر حسب تصادف می بیند از فرط خوشحالی و هیجان رو به حضرت مسبب الاسباب می کند و از صمیم دل می گوید: "ای خدا تو رحمتی کن بر داروغه"
جوان همینکه باغ را خلوت می یابد، اخگر آتشین میل و شهوت در دلش زبانه می کشد و به طرف معشوق می رود که در آغوشش کشد، اما معشوق از این گستاخی خشمگین می شود و او را از این عمل باز می دارد.
عاشق می گوید: چرا مرا از این کار باز می داری؟ اینجا که کسی نیست، جزء نسیمی که می وزد. معشوق در جواب می گوید : ای نادان چگونه است که نسیم را می بینی اما خالق نسیم را نمی بینی؟
عاشق می گوید: درست است که من در رعایت ادب، کوتاهی کردم اما در عشق خود صادقم. معشوق می گوید: تو عاشق نیستی بلکه کاسبی. یعنی تو مرا نمی خواهی بلکه امیال خود را می خواهی، و به همین دلیل من در طی آن هفت هشت سال با اینکه نامه های تو را می خواندم اما جوابی به تو نمی دادم، زیرا تو هنوز مقام والای عشق را درک نکرده ای.
عاشق که اوضاع را خراب می بیند دست به نیرنگ و تزویر می زند و مدعی می شود که من برای اینکه تو را امتحان کنم اینکار را کردم تا ببینم تو در برابر خواسته من چه واکنشی نشان می دهی که عیار هر چیز با امتحان کردن آن مشخص می شود. معشوق که پی به حیله عاشق می برد در جواب می گوید: چه بهتر بود که به جای توجیه کاری که انجام دادی اشتباه خود را می پذیرفتی که شاید من نیز چشم بر اشتباه تو می بستم، اما تو نتوانستی مثل یک عاشق واقعی رفتار کنی، در مرام و مقام عاشقی گستاخی وجود ندارد، همانطور که حضرت آدم نیز پس از خطایش در برابر خدا و خوردن میوه ممنوعه، به جای توجیه کردن کارش، فقط از خدا طلب بخشش کرد.
********************************************
در این دنیا همه امور نسبی است و هیچ پدیده ای مطلق نیست. از اینرو جمیع خیرات و شرها نیز در این جهان، بر نسبتها استوار گشته است، در این دنیا هیچ چیز را نمی توان یافت که از جمیع جهات، خیر و یا شر مطلق باشد، بلکه اعتبارات مختلف سبب می شود که یک چیز، جهات مختلف بیابد. چنانکه آن داروغه ی سختگیر و قسی القلب با آنکه نسبت به عموم مردم شر بود اما نسبت به آن جوان موجب خیر شد( البته مقامی بالاتر از این خیر و شر نسبی نیز هست که مجال صحبتش نیست.). نکته دوم آنکه این حکایت به نقد احوال کسانی می پردازد که گوهر برین عشق را با مقولات مبتذل نفسانی آمیخته و به گزاف خود را در صف عاشقان و سالکان حقیقی جا می زنند، اما چون محک تجربه به میان آید رسوا و سیه روی شوند. نکته دیگر اینکه خدا را باید در خلوت ترین خلوتها ناظر بر اعمال و احوال خود دانست.
و اما مطلب آخر نیز اینکه عاشق واقعی اشتباه را منتسب به معشوق نمی داند و حتی اگر بر این باور باشد که اشتباه نکرده است اما در مقام عذر، گردن کج می کند و بخاطر عاشقیش اجازه نمی دهد گردی بر دامن معشوق بنشیند و البته که اگر معشوق واقعا معشوق باشد خود می داند چگونه ناز را به کمال برساند و این مهربانی را جبران کند، این است قصه عاشقی و معشوقی واقعی.
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ما به او محتاج بودیم و او به ما مشتاق بود
( یک نکته خاص نیز اضافه می کنم که گناه از آن جهت که منتسب به ما می شود گناه است و وقتی منتسب به حضرت احدیت می شود عین خیر است.)
